نان و نمک

حق نان و نمک

 پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین  تصادف  کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
 پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او   گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه ".
  پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری  نیست .
 پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
 زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
 پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد !
 پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است …!

[ چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ ملیکا شریعتی یار ] [ نظرات () ]


سنگ های زندگی

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و
 
کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که
 
مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال
 
شنی برخورد کرد.
 
پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال
 
شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون
 
گودال بازمی گشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی
 
هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ  به وسط
 
گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده
 
شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.

اشک پسرک از سر ناامیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک
 
از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان
 
حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و
 
پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید:" چرا تمام
 
نیرویی را که در اختیار توست به کار نمی بری؟ "
پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:"
 
اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم. "
پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتی را که
 
داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی! "
پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب
 
کرد ...
[ چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ ملیکا شریعتی یار ] [ نظرات () ]